![]() |
![]() |
|
| وقتی تو نیستی نه هست هایمان چونان که بایدند نه باید ها ... |
|
پنج وارونه چه معنا دارد !؟ خواهر کوچک از من پرسید من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم بعد ها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد..
هر کس به هر طریق... و عشق تنها بهانه برای بودن،برای حتی زنده بودن... یادت هست خدای من؟؟؟... یادت هست... من که یادم رفته بود تورا نمیدانم و امروز... یادت هست گدای بی حیای خانه ات را عزیز دل؟ خدایا،من کسی را جز تو فریادرس دل نمیبینم... الهی ،محبوبه من ،معشوق من، من تنها تو را میخوانم و از تو یاری میخواهم... یا حکیم... یا الرحمن... یا الرحیم... یا ... یا سابغ النعم... خدایا شرط آدم بودن کجا ومن کجا... دلم گرفته خدا... دلم برای تنهاییهایم تنگ شده ... برای با تو بودن... بین این آدمها و این دنیای شلوغ.... خدایا دلم برایت تنگ شده... یاریم کن که جز تو فریادرسی نیست.. مردمان .... یادمان باشد از خدا زندگی بخواهیم ،دلیلی برای زیستن... یادمان باشد از خدا عشق بخواهیم،دلیلی برای زیستن،عشق بخواهیم، برای عاشقانه زیستن... یادمان باشد از خدا،خدا بخواهیم.... دلیلی برای همیشه زیستن ،دلیلی برای عاشقانه زیستن…. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 مهر1388ساعت 20:49 توسط صالحه |
|
|
به نام خدایی که عاشقیش دل میخواهد نه دلیل
سلام آقا دوباره سلام سلامی از سر عشق و دوست داشتن ومهر و امید و آرزو و.... سلام مهربان ترینو پر گذشت ترین. من همانم. همانکه دل به دنیا داده دنیایی شده ولی باز تو را دوست دارد. تویی که هر صبح عهدی با چشمانت میبندد. میبینی آقا... روزهای پر گناهم تمام شده. حال این منم همان بنده ی سرکش خدا. که گاهی عاشق است و گاه... اما امروز با تو با قلبم فکرم وزندگی ام و جانم... عهدی میبندم به بلندای عرفانت... با تو و چشمانت که نظاره گر وجود من است... نه اینکه گناه نکنم .... که انسان باشم... چرا میدانم مهربانتر و مهربانتر از تو نیست و نخواهد بود. شاکر خدای مهربانم هستم برای شور زندگیم... حتی دغدغه هایش... شکر که در لحظه های سخت فراموشم نکرد. شکر که همواره از رگ گردن به ما نزدیکتر است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 مهر1387ساعت 19:24 توسط صالحه |
|
|
بی مقدمه... یه روز یه عزیزی میگفت :شروع کردن آسونه ،سخت اونه که بتونی تا آخر بمونی،بتونی تو راهی که انتخاب کردی ثابت قدم باشی، قشنگ گفته نه ؟ یادمه اولین بار که شروع کردم به نوشتن گفتم تا آخر هستم... گفتم آقا تا آخر با هاتم... نمیدونم چی شد ،هر چی بزرگتر میشم ... نه اینکه نخوام نه میخوام ولی نمیتونم...یعنی نمیشه امروز به صفحات انتظار که نگاه کردم دیدم.. روز شده هفته ،هفته شده ماه نکنه... درگیر دنیا و آرزوهاش شدم به دوستامم نگاه میکنم اکثرا ... دل به وادی دادیم اما دلامون وادی دلها نشد... تو اون پستم عزیزی نوشته بود خدا کنه حرفایی که میزنی صرف حرف نباشه... عزیزم این ما نیستیم که مینویسیم... یعنی اینقدر بزرگ نیستیم که بنویسیم... به قول دوستم مرد نوشتن نیستیم... میخوام بگم به شما نه،به دنیا: دست مریضات دمت گرم که ما رو اینقد عاشق خودت کردی. اما چرا تو؟؟؟ چرا تو؟؟ صاحب حالها ... صاحب نفسها... صاحب قلبها... چنان زمین گیر دنیایمان نکن که وقت ظهوره حضرتت توان برخاستن نداشته باشیم. صاحب زمانها... با کوله باری از گناه و بی آبرویی منتظرت هستم... قدمهایم را به تو میسپارم.. استوارم کن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 18:6 توسط صالحه |
|
|
با نگاهی سر شکسته ... چشمهایی پینه بسته ... خسته از درهای بسته .... خسته از چشم انتظاری..... رو نوشت روزها را روی هم سنجاق کردم... شنبه ها ی بی پنا هی.... جمعه های بی قراری.... دوباره آمده ام ... و لحظه.... لحظه ی رسیدن است ... این لحظه ها را خوب میشناسم... همان لحظه ایست که نفس در سینه از شوق التهاب حبس میشود ... همان لحظه ای که فکر میکنی همین لحظه است... آن لحظه٫که اوج آرزوهایت است .... آنجایی که دستان پر مهرو گرمش را حس میکنی نگاه پر از صفایش را .... اشک میریزی نه از ترس که از شوق دوباره دیدن ٫دوباره حس کردن ٫دوباره شنیدن... لحظه همان لحظه است.... لحظه ی کلام٫حرف٫سخن٫نا گفتنی ٫گفتنی... اما نکند چیزی بگویی که نباید ونشاید... سکوت مکینی از همان سکوت ها که فقط من میدانم و تو... سکوتی از سر شرمندگی....همین کافیست. منتظری ٫منتظر که شاید او بگوید٫او بشکند این همه فاصله را ... منتظری مثل همیشه منتظری... ولحظه ٫لحظه ی آرامش است وقتی میشنوی : من کی دل محب شرمنده را شکستم؟ ولحظه لحظه ی آرامش است... لحظه ی تو و رسیدن تو.... همین لحظه لحظه ی توست... زمزمه میکنی که شاید بار آخر باشدو آخر بار... دل من باز مثل سابق باش با همان شور و حال عاشق باش مهر میورز وغنیمت دان عشق میبازو با دقایق باش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:22 توسط صالحه |
|
|
خدا کند تو بیایی و صبح سحر سر بزند
که بی ستاره ترین شب شب جدایی توست یادمه کچیک که بودم مامانم غروبای جمعه به گلای نرگس تو ی حیاطمون یه جور دیگه ای آب میداد... نمیدونم این دله چشه .... همش غریبی میکنه .بهش میگم بگرد جا ی آقا که بیرون دل نمیشه.... جویند عاشقانت از هر دری نشانت هستی تو در دل من این جستجو ندارد و علی... علی جان تو کیستی ؟ برایم گفته اند:که تو بشارت بهاری٫شبنمی بر رخسار گل ٫راح روحی٫عطر عبور عشق... شب قدر... یه گدا با بی حیایی اومده برا گدایی میدونم من بدم اما تو خدایی تو خدایی آره قلبی خسته دارم ٫گره های بسته دارم ای تو از همه کریمتر از گناه همه بگذر وحسین... بوی محرمش میاد ٫خیمه و پرچمش میاد٫فرشته از تو آسمون برای ماتمش میاد... وهمراهان منتظر .... وصبری صنوبری.... آقا شما و صبرتان .... منو گله هایم..... صبوری کن آقا٫صبوری کن و باز هم نیا.... امروز که دفتر خاطراتمو ورق زدم٫دیدم خالی شده از عطرتون..... دیگه عطر شما رو نمیده.... بوی دنیا و دلبستگی هاشو میده دلم ریخت.... نکنه.... چه خبره؟ من جدام یا شما؟ من با شما نیستم یا شما با من؟ من با شما؟ من بی شما...... آقای مهربانم من خواهان فرصتی دوباره ام.... که باشد دوباره هر صبح عهدی بخوانم با چشمانت..... مرا دریاب که..... که دل دریاییم بی تو مرداب است..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 12:54 توسط صالحه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من منتظر
چشم به راه تواگر منتظری به محفل من بیا اگر منتظری با من بخوان اللهم عجل لولیک الفرج |
| همراهان منتظر |
|
ستاره خاموش سخن صمیم ادب سید محمدجوادذاکرطباطبایی مشاوره روانشناسی همراهان منتظر |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مهر 1387 مرداد 1387 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
| منتظران |
|
رویای مرگ عاشق خدا باش تا ... آشنایی با پدر زمان منتظران یوسف فاطمه کنیزان حضرت زهرا(س) زائر بقیع شکوفه نرگس چشمان منتظر آفتاب مهر یا ساقی کوثر (عبدالزهرا) نینوائیان آقاي احمدي نژاد |
|
RSS
|